ریشه و تیشه
قالب های وبلاگ آمادهدایرکتوری وبلاگ های ایرانیانپارسی بلاگپرشین یاهو
نویسنده : ایران بانو:: 87/5/23:: 4:5 صبح

 در برنامه ای یکی از استادان زیبا کلماتی فرمودند که به راستی برازنده ی یک استاد علوم سیاسی (که در انگلستان مهندسی شیمی خوانده است!) نبود. گر چه ایشان نمونه ای بودند از این سخن خردمندانه که : اگه می خوای چیزی یا کسی را خراب کنی، بد از آن پشتیبانی کن.

گرچه من نه خبرنگارم و نه از سیاست چندان آگاهی دارم اما شنیدن سخنان استاد آه از نهادم بلند کرد هنگامی که در پاسخ گوینده تلوزیون درباره اینکه چرا دانشگاه و دانشگاهیان تولید دانش نمی کنند گفتند : «ایران همیشه کشور عقب مانده ای بوده است چه پیش از انقلاب و چه پس از آن!» و در این میان کسی گناهکار نیست.

همچنان که درباره موضوع « وزیر کشور و دکترای افتخاری ایشان» اینچنین کارشناسی کردند که: در همه دنیا شما می توانید نمونه هایی در میان دولت مردان پیدا کنید که نادرست رفتار کرده اند.این آقا هم که ابرمرد نیستند یکی از این هفتاد میلیون نفر هستند و ممکن است اشتباه کنند مگه جرج بوش اشتباه نمیکنه..! دوم اینکه مدرک گرایی در ایران مد شده ایشون هم با هزار بدبختی می خواستند خودشون رو اثبات کنند (وزیر کشور 51 سالشونه) ..

مگر نه اینکه:

بخت و دولت به کاردانی نیست         جز به تایید آسمانی نیست (بوستان سعدی)!

این استاد با آن همه نوشته ها و پیشینه آموزشی سبب همه گرفتاریها و بدبختیها و جنگها و کشتارها را دانش و دانشمندان می دانند و گفتند :«ما هر چی می کشیم از این قشر تحصیل کرده می کشیم» و با آوردن این واژه «علمانیت»، افزودند: « اگه علما نبودند که هیروشیما ویران نمی شد»!

من شگفت زده ام که فردا چگونه گام در دانشگاه تهران می نهند و چگونه در چشمان همکاران چند ساله خود ( دکتر شفیعی کدکنی و باستانی پاریزی) می نگرند..

برآنچه میگذرد دل منه که دجله بسی                         پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم                        ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد


سخنان شما ()

نویسنده : ایران بانو:: 87/5/23:: 3:57 صبح

بی آغاز، آغاز میکنم نوشتن دلتنگیهایم را به امید یافتن پایانی برای همه دل نگرانیها... 

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای          
 عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای        
کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده‌اند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین         
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده‌اند
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده‌اند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را               
در ترازوی چو من دیوانه‌ای سنجیده‌اند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع                    
عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده‌اند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در                
گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده‌اند
کرده‌اند از بیهشی بر خواندن من خنده‌ها            
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده‌اند
من یکی آئینه‌ام کاندر من این دیوانگان                 
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده‌اند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست       
گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده‌اند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست       
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده‌اند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند            
غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده‌اند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق                  
ریسمان خویش را با دست من تابیده‌اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب        
زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده‌اند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا                 
از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده‌اند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران                   
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان                   
دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده‌اند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست               
عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند!

 


سخنان شما ()

<      1   2      

فهرست همه یادداشت های این وبلاگ

10593:همه بازدیدها
3:بازدید امروز
5:بازدید دیروز
درباره خودم
ریشه و تیشه
بودن و نبودن

یــــاهـو

لوگوی خودم
ریشه و تیشه
لینک دوستان

پارسیمان
دختر مرداد
پایگاه پژوهشی آریابوم
دختر ایران
انوشیروان

بایگانی
تابستانه
هموندی